علی و دریا
نویسنده:
خالده حسن یار
امتیاز دهید
«علی و دریا» یک داستان/رمان کوتاه رئالیستی معاصر افغانستانی است که زندگی پسربچهای به نام علی را در کابل و در بستر فقر، اعتیاد، بیخانمانی و زندگی حاشیهای روایت میکند. علی در محیط پل سوخته کابل و در خانوادهای گرفتار اعتیاد بزرگ شده است. او از مواد مخدر نفرت دارد و میکوشد سرنوشت پدر و مادرش را تکرار نکند، اما شرایط اجتماعی و زندگی خیابانی مسیر او را بهشدت دشوار میکند.
علی از کودکی با گرسنگی، زبالهگردی، بیخانمانی و تلاش برای پیدا کردن کار روبهرو میشود. در ادامه، وضعیت او به جایی میرسد که حتی زندان برایش از زندگی بیرون امنتر به نظر میرسد؛ چون دستکم آنجا سقفی بالای سر و غذایی برای خوردن دارد.
کتاب فقط داستان یک کودک نیست، بلکه نقدی اجتماعی بر چرخه فقر، اعتیاد و طردشدگی نیز هست.
بخشی از متن کتاب:
از بس که سوخت و بخار داشت به خودش می پیچید، یک هفته بود بیچاره داد میزد اما باور نمی کردیم که سرخک اینچنین آدم را بیازارد. وقتی دواپاش شِنگ فرش فرسوده و خاکی را بلند می کرد، لشکری از سرخکها سرآسیمه از یک طرف به طرف دیگر می رفتند که از دیدنش جان کسانی را که گزیده بود یا نگزیده بود به سوخت و بخار می آمد. وقتی زیر فرش و کنج اتاق این لشکرکشی را دیدم، به یاد کژدمها و هزارپاهای افتادم که بعد از تر شدن کف دریا به خانه ما لشکر می کشیدند و با واکنش سریع بوت های مادرم روبه رو می شدند. وقتی از معدن سرخکها در زیر فرش خبر شدیم، شجاع چهره حق به جانب تری را به خود گرفته بود. بالای تخت رنگ و رو رفته اش چنان با سربلندی نشسته بود که گویا سیاره ای را کشف کرده باشد. وقتی نزدیکش نشستم و دستم را به رسم موفقیت به شانه اش زدم، نیشش تا بناگوشش باز شد و گفت: «دیدید راست می گفتم؟» در جوابش چیزی برای گفتن نداشتم جز این که تشکری کردم که علی رغم چند بار تحقیر شدن دست از شکایت نکشید تا دواپاش را آورد...
علی از کودکی با گرسنگی، زبالهگردی، بیخانمانی و تلاش برای پیدا کردن کار روبهرو میشود. در ادامه، وضعیت او به جایی میرسد که حتی زندان برایش از زندگی بیرون امنتر به نظر میرسد؛ چون دستکم آنجا سقفی بالای سر و غذایی برای خوردن دارد.
کتاب فقط داستان یک کودک نیست، بلکه نقدی اجتماعی بر چرخه فقر، اعتیاد و طردشدگی نیز هست.
بخشی از متن کتاب:
از بس که سوخت و بخار داشت به خودش می پیچید، یک هفته بود بیچاره داد میزد اما باور نمی کردیم که سرخک اینچنین آدم را بیازارد. وقتی دواپاش شِنگ فرش فرسوده و خاکی را بلند می کرد، لشکری از سرخکها سرآسیمه از یک طرف به طرف دیگر می رفتند که از دیدنش جان کسانی را که گزیده بود یا نگزیده بود به سوخت و بخار می آمد. وقتی زیر فرش و کنج اتاق این لشکرکشی را دیدم، به یاد کژدمها و هزارپاهای افتادم که بعد از تر شدن کف دریا به خانه ما لشکر می کشیدند و با واکنش سریع بوت های مادرم روبه رو می شدند. وقتی از معدن سرخکها در زیر فرش خبر شدیم، شجاع چهره حق به جانب تری را به خود گرفته بود. بالای تخت رنگ و رو رفته اش چنان با سربلندی نشسته بود که گویا سیاره ای را کشف کرده باشد. وقتی نزدیکش نشستم و دستم را به رسم موفقیت به شانه اش زدم، نیشش تا بناگوشش باز شد و گفت: «دیدید راست می گفتم؟» در جوابش چیزی برای گفتن نداشتم جز این که تشکری کردم که علی رغم چند بار تحقیر شدن دست از شکایت نکشید تا دواپاش را آورد...
آپلود شده توسط:
Lantern
1392/09/16
دیدگاههای کتاب الکترونیکی علی و دریا